أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

44

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

نتواند كردن و جزويات را يكان يكان دريابد . چنان كه ارادهء كلّى عقلى محض صرف بود كه او را به جزويات يكان يكان اختصاص نبود و يكى از ديگرى اولاتر نبود ، و نسبت وى به همه يكسان بود به شأن . كه محرك قربت سماويات را بر اين جمله بود . بل بايد كه او را نفسى بود ، چنان كه نفس ماست كه ما را به تحريك دارد . و جزويات را يكان يكان به واسطهء تحمل دريابد . و او را نيز همچنين نفسى بايد كه باشد كه جزويات او را دريابد و متحرك قربت وى بود . و اين نفس را ، تصوّر و تجدّد بود ، يك از پس ديگر و تغييرات محرك قربت يعنى نفس كمال جسم . فلك و صورت وى بود . و بعد از اين بايد كه او را ، يعنى فلك را ، عقلى بود مفارق صرف محض . و محرّك ابعد مر فلك وى بود . و اين نفس را به آن عقل تشوق و تشبه بود ، اعنى خواهد كه كامل بود همچون وى . پس به سبب طلب كردن كمال اين تحريك جسم فلك او را لازم آيد ، چنان كه اين معنى بيان كنيم در مسائل الهى از اين تأليف ، آنجا كه ديگر سبب حركت فلك خواهيم گفتن . چگونه نفس مزاجى روا بود كه مزاج * ز حال خويش بود يا تغيّر و گردان ؟ وز اعتقاد و ز رأى و ز علم يا تحقيق * نه بيش بينى و نه كم ، نه مرد از او به گمان « 1 » چو ذات مردم را صورت مقوّم او * روا بود عرضى كان « 2 » توان نهاد روان عرض بود كه چو زايل شود ز جوهر خويش * به جوهر اندر پيدا شود ازو بطلان امّا دليل بر اثبات نفس و جوهريّت او و وجود او و بقا و ديگر احوال او به جمله در كتابهايى كه خاص از بهر نفس كرده‌اند ، متقدّمان و متأخران مذكور و مثبت است . و در اين موضع ما را حاجت نيست به اعادهء آن . لكن ما اينجا اشارتى كنيم به يك صفت از صفات نفس كه ما را آن به كار است . و آن ، آن است كه نفس موجودى معقول است و مفارق و هيچ چيز از معانى جسم علايق وى نيست . چنين گوييم كه نشايد كه نفس ناطقهء مردم چيزى بود از معانى جسم . ازيرا كه هر چه جسم بود يا چيزى از علايق جسم بود ، چون قوّتى از قواى وى يا عرضى از اعراض وى كه

--> ( 1 ) . خوانا نبود ، به قياس خوانده شد . ( 2 ) . در اصل : چو آن .